خرید بک لینک

داستان درد ناک و عبرت آمیز

این داستان واقعی است و مربوط به دهه 40یا 50 است . در یک اتاق زایمان یک بیمارستان دو مادر منتظر به دنیا آمدن نوزادان خود هستند.

اولین مادر متاسفانه ممیرد و نوزادش زنده می ماند و پدری که در غم همسر و نگران نوزاد بدون مادر است.اما در تخت دوم برعکس متاسفانه نوزاد میمیرد و مادر زنده می ماند و پدری که نمی داند جواب همسرش را چه بدهد. فکری به ذهن پدر دومی می رسد و پیش پدر اول می رود و از او می خواهد که فرزند او را حاضر است به فرزند خواندگی قبول کند ودل مادری را شاد کند و پدر اول چون واقعا بی کس بودبه ناچار قبول میکند و حتی تا آخر عمر دیگر ازدواج نمی کند و از آن شهر به شهر دیگری بنابر شغلش منتقل می شود. 20 یا 30 سال از این جریان می گذرد. روزی پدر اول در دفترش نشسته بود. شخصی در زد و توی اتاقش آ مد---ببخشید شما آقای فلانی هستید------بله چه فرمایشی دارید--------سلام بابا من پسرتم.

----------------------------------------------------

استاد محمد سلمانی: �بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست/ باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست�

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سعدی بر او درود

خدا را بر آن بنده بخشایش است/// که خلق از وجودش در آسایش است

------------------------------------------------------------------------------------

انسانیت دین خاصی است و در دنیا پیروان کمی دارد. گاندی

-------------------------------------------------------------

سعدی بر او درود

آن شنیدستی که در اقصای غور

بار سالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دوست را

یاقناعت پر کند یا خاک گور

------------------------------------------------

حل نمونه سوال کلیه دروس ریاضی متوسطه اول و دوم------ریاضی عمومی 1و2 -معادلات دیفرانسیل-ریاضی مهندسی کلیه رشته های دانشگاهی----ترچمه مقاله و متون و کتب ریاضی تایپ با فارسی تک----عضویت در گروه درسی ریاضی پیام رسان ها

جهت ارتباط

babakmath2016@google.com

babakmath2016@yahoo.com

----------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------------------------------

باباطاهر -بر او درود

اگر دستم رسد بر چرخ گردون / از او پرسم که این چین است و آن چون

یکی را می دهی صد ناز و نعمت / یکی را نان جو آلوده در خون

----------------------------------------------------------------------

داستان دوم

مادری پسری ناحلف و گردنه بگیری داشت. روزی مادر پسرش را صدا کرد و گفت مرگش نزدیک است و برایش کفنی از راه حلال تهیه کند. بعد از مدتی پسر کفن را تهیه کرد و مادر از او پرسید آیا کفن حلال است؟ و پسر در جوابش گفت آن چنان چوب به دنده اش محکم می کوبیدم که حلاله حلاله اش به هوا می رفت.!!!!!!!!!!!!!!!!!


برچسب: نویسنده: امیر امیری تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 19:04

صفحه بندی